باشگاه

آتقی هر روز میره باشگاه و به شدت نگران از دست دادن عضلات و قدرت و سرعت عکس‌العملش هست. 

آتقی حداقل روزی چهار ساعت صرف این میکنه که تو شکل بمونه و بتونه سلامت و شادابی خودش و حفظ کنه. 

البته باشگاه رفتن آتقی هم مثل باقی کارهاش به آدم‌های عادی نرفته و تعریف ‌آتقی از باشگاه و تمرین و سلامتی با تعریف بیشتر ما مردم عادی فرق داره. برای من که آتقی رو سال‌های سال هست که میشناسم و بالا و پایین و خوب و بد و گرم و سرد آتقی رو دیدم اصلا عجیب نیست ولی کسانی که تازه با من آشنا میشن وقتی آتقی رو میبینند یک کم تعجب می‌کنند ‌و زیر لب گاهی میگن «جل‌الخالق» و وقتی با من و آتقی نزدیک تر میشن میگن «خر که شاخ و دم نداره!» و آتقی که انگار منتظر بوده این جمله رو بشنوه تو چشمهاش برقی ظاهر میشه و با لبخند میگه:

معلومه! خری که خراط نباشه قاطره!

بار اول که با آتقی در این باره صحبت کردم من هم گیج شده بودم ولی حالا راستش رو بخواهید حرف های آتقی زیاد هم دیوانگی و خزعبلات به نظر نمیان. 

آتقی میگه ما کلی برای سلامت بدن و ماهیچه‌ها ‌و شکم و مو و باقی مشخصات ظاهری و فیزیکیمون وقت میگذاریم و پول خرج میکنیم ولی همیشه یادمون میره احساسات و روحیات ما هم احتیاج به ورزش و تمرین و و ممارست دارن. 

آتقی میگه دوست داشتن، مهربون بودن، نوازش کردن، گوش دادن، شنیدن، نگاه مهربون داشتن، خندیدن و لبخند زدن، لمس کردن جوری که قند تو دل رفیقمون آب بشه، سرزده خونه کسی رفتن، هدیه مناسب خریدن، شعر گفتن، شعر خوندن، گریه کردن، غمگین شدن، حس داشتن و از همه اینها مهمتر عاشق شدن و عاشق موندن همه و همه تمرین لازم دارند و ممارست. 

روزی چهار ساعت وقت گذاشتن برای اینکه دو تا شعر بخونی، چهار خط بنویسی، دوستی رو که دلش گرفته ببینی و به حرفهاش گوش بدی، تلفن بزنی به کسی و براش قصه بخونی و تو عکسهای قدیمی دنبال خاطره بگردی بهترین استفاده از زمان و مهم‌ترین بخش برنامه روزانه آدم‌ها باید باشه. 

ماهیچه‌های احساسات آدم مثل عضلات دست و پا اگر ازشون استفاده دایم نشه آب میشن و از بین می‌رن و دفعه بعد که خواستی به کار بگیریشون یک دفعه دیدی کش اومدن و پاره شدن و به ‌خونریزی افتادند و از همه مهمتر اینکه ممکنه برای همیشه از دستشون بدی. 

آتقی میگفت اگر زندکی بدون توانایی راه رفتن سخت و عذاب آور هست زندکی بدون توانایی گریه کردن خود جهنم هست و بس. 

آتقی وقتی تمرین احساسات می‌کرد اشک میریخت و اعتقاد داشت گریهٔ بعد از گوش دادن به مسافر کوچولو برای بار هزارم درست مثل عرق کردن هر روز وقتی روی تردمیل یک ساعت دویدی میمونه و اصلا غیر عادی نیست. 

آتقی برای اینکه بتونه همیشه تو شکل بمونه و بتونه احساس داشته باشه ‌و عاشق بمونه ساعتها هر روز تمرین مهربونی میکنه و براش مهم نیست که اینهمه وقت ممکن هست باعث بشه وقتی برای «موفق بودن» براش باقی نگذاره. تعریف ها و معیار های آتقی با تعاریف و معیارهای خیلی از آدم‌های دیگه که من میشناسم فرق میکنن و همین باعث میشه آتقی رو نشه به این سادگی فهمید ‌و درک کرد. 

آتقی به من میگه ماهیچه‌های خوبی دارم ولی تنبلی کردم و با این تنبلی سال‌های گذشته وضعیت خوبی ندارم الان. اون اعتقاد داره هنوز خیلی دیر نشده ولی باید از هر لحظه و فرصت استفاده کنم تا شاید بتونم جبران فرصتهای از دست داده رو بکنم. 

برای من حرف آتقی همیشه حجت بوده و هست اینه که اگر دیدید دارم تو باشگاه ماهیچه‌های احساساتم و نرمش میدم زیاد تعجب نکنید و همیشه یادتون باشه شما هم میتونید در یک لحظه دیوانگی به اصل خودتون برگردید. 

مسیر آشنایی – بخش آخر

آتقی لبخند تلخی به چهره خسته اش دعوت کرد و گفت:

چرا اینجا؟ چون دیدن این جنگل سبز ‌و این عظمت شگفت باعث میشه از اینکه اشتباه کردم حس بد بودن بهم دست نده و در عوض متوجه این باشم که همونطور که تک تک این درخت‌ها که در مسیر دیده بودم ممکن هست بی نقص و کامل نباشند، همون طور که بعضی از اینها کج و کم برگ و پر از شاخه های شکسته بودند، همونطور که میون این درخت‌ها پر هست از پشه و مگس، همونطور که بعضی از این درخت‌ها زیادی بلند و بعضی زیادی کوتاه هستند، اما مجموعه اونها زیبا و شگفت انگیز و دوست داشتنی بودند.

چرا اشتباهات؟ چون ما وقت برای قافلگیر کردن همدیگه و رو کردن یکی دیگه از خوبی‌ها و ارزش‌های نهفته و هفته‌امون همیشه داریم و هیچ وقت کسی به ما اعتراض نمیکنه که فلانی زمانیکه داشتی سر من و شیره میمالیدی نگفتی خط خوبی هم داری! یا صدای آوازت روح نواز هست! ولی همیشه میپرسیم تو که این بودی و اون چرا روز اول به من نگفتی؟ حتی اگر این سوال و با صدای بلند نپرسیم ته دل دردی کوچک و مزمن رشد میکنه که حس گول خوردن و بازی دادن شدن بهمون میده و من قصد نداشتم اینکار و با آشنای دور بکنم.

چرا از احساس درونم نگفتم؟ مثل اینکه گوش نمیکردی! تمام چیزی که براش گفته بودم حاصل احساس تعلقی بود که تا به اون روز در من رشد کرده بود.

آتقی مکثی کرد و فکر کنم فرصتی به من داد تا سعی کنم و این معمای ساده رو برای خودم حل کنم.

واقعیت این بود که این مسیر پارک جنگلی و این صخره انگار که صندوقچه خاطرات روزهای نه چندان خوش آتقی باشند. آتقی آدم پیچیده ای نبود ولی کارهای پیچیده زیاد می‌کرد. یکی از این کارهای پیچیده که من در چندین مورد شاهد اون بودم این بود که آتقی برای بعضی احساسات و شرایط روحی خاص‌اش محل و نقاط ثابتی داشت که همیشه در اون محل اون شرایط خاص رو رتق و فتق میکرد.

مثلا هر وقت آتقی میگفت بیا بریم رستوران گل مریم من میدونستم میخواد شعر تازه‌ای که گفته رو برام بخونه و تحلیل کنه یا وقتی میرفتیم کنار آب پایین شهر برای قدم زدن میخواست فقط ساکت باشه و من باید تمام مدت صحبت میکردم. این پارک جنگلی برای آتقی جنبه نقطه خالی شدن رو داشت و این صخره جایی بود که آتقی درباره شکستها و اشتباهاتش صحبت میکرد.

آتقی ادامه داد:

وقتی براش داستان اشتباهات و خطاهای محاسباتی و احساسی‌ام را شرح دادم بهش گفتم امیدوارم که هیچوقت مجبور نباشم تا به این صخره پناه بیارم و برای این جنگل یا برای کس دیگه درباره تو صحبت کنم.

از آتقی پرسیدم

آشنای دور در جواب چی گفت؟

آتقی در حالیکه از جا بلند شده بود و براه بازگشت خیره نگاه میکرد گفت:

گفت اگر منظورت اینه که داری قول میدی هیچ وقت اشتباه نمیکنی و دل من و نمیشکنی که داری دروغ میگی. این امکان نداره و مهمتر از اون من توقع ندارم تو هرگز اشتباه نکنی و از اون هم مهمتر اینکه تو نباید از من توقع داشته باشی من اشتباه نکنم و دلت و هرگز به درد نیارم!

اگر منظورت اینه که بگی اگر مرتکب اشتباهی شدی میای و اینجا برای جنگل اعتراف میکنی و یا به کسی دیگه که اینجا آوردیش،‌ درست مثل من که امروز شاهد اعتراف تو به اشتباهاتت درباره کسان دیگه بودم، به اون فرد میگی که درباره من مرتکب چه خطایی شدی که از همین الان بگم غلط بیجا میکنی به جای اینکه به من توضیح بدی اشتباه کردی و از من طلب بخشش بکنی با کس دیگه اونها رو مطرح کنی!

آتقی ادامه داد:

آشنای دور نگاه مصمم و مردد‌اش رو روی من انداخت و گفت «خامی آتقی، مونده تا پخته بشی!»

مسیر آشنایی – بخش دوم

من برای اینکه خوشمزگی کرده باشم جواب دادم:

مگه جاده صاف قحطی هست؟ خوب تو یک مسیر صاف!

آتقی که از لحنش معلوم بود از قبل میدونست جواب من به سوالش چی هست یک لحظه ایستاد و نگاه عاقل درد سفیهی به من انداخت و گفت:

خوب برادر اسدالله آینشنن! اگه تو سرازیری ۱۲ ثانیه رکورد بزنی ثابت نمیکنه تو مسیر صاف ۱۵ ثانیه برات مشکلی نخواهد بود و اگر در مسیر صاف یک بار ۱۲ ثانیه رکورد بزنی باید چندین بار امتحان کنی تا مطمئن بشی ولی اگر تو سربالایی بتونی مسیر و ۱۲ ثانیه‌ای بری تقریبا میتونی مطمئن باشی در مسیر صاف مشکلی نخواهی داشت!

آتقی به راه افتاد ‌و ادامه داد:

احساس و باید وقتی به معشوق نشون داد که گرما توان نفس کشیدن و از جفت تون گرفته و بعد باید دید آیا کسی که داری روش برای یک راه خیلی طولانی پر از فراز و نشیب و سرما و گرما و پشه و حشرات موذی حساب باز میکنی برای تو قدم برمیداره یا داره راهی که همه دوستاش و تمام فیلمهای رمانتیک هالیوود و داستان‌های روزنامه ها و مجلات بهش نشون دادن و کورکورانه دنبال میکنه.

آتقی مثل همیشه دلیلی برای انتخابش داشت و باز مثل همیشه من این دلیل و نمیفهمیدم و این برام عجیب نبود. مهم این بود که اون میتونست دلیلش و توضیح بده نه اینکه من بتونم اون دلیل و بفهمم.

پرسیدم:

وقتی اینجا رسیدید اعتراض نکرد که مثلا من که به تو گفته بودم که از این جور جاها خوشم نمیاد یا من نگران حشرات هستم و بخواد که برگرده؟

آتقی که انگار چیزی یادش اومده باشه در حالیکه اشک در چشمان قهوه‌ای و براق‌اش جمع شده بود گفت:

آشنای دور اینطوری نبود، از دور خیلی لجباز و شاید حتی خودخواه به نظر می آمد ولی در واقع انسانی خالی از هر گونه علاقه نفس بود.

آتقی ادامه داد:

تفاوتی بزرگ وجود داره بین آدم خود محور و خودخواه و آدمی که راه‌‌اش رو انتخاب کرده و میدونه چی می‌خواد و کجا می‌خواد بره.

آشنای دور از دسته دوم بود. میدونست چی می‌خواد چون خودش و می شناخت. ولی این باعث نمیشد وقتی چیزی بر وفق مرادش نباشه شروع کنه به بد اخلاقی و بی حرمتی.

آتقی مکثی کرد و پرسید:

میدونی دلیلش چیه؟

گفتم:

نه آتقی نمی‌دونم. دلیلش چیه؟

آتقی به راه افتاد و گفت:

چون دعوای اول به از صلح آخر. چون باید اعتماد داشت. چون وقتی دستت و تو دست کسی گذاشتی باید قبول کنی هر از چند گاهی اوضاع صد در صد بر وفق مرادت نخواهد بود و تا زمانیکه برآیند سختیها و آرامش به سمت خوشبختی اشاره میکنه باید راه و ادامه داد و روزی که دیدی قلبت بهت میگه ادامه مسیر از مقصد دورترت میکنه باید دست طرف و ببوسی و بهش بگی رفیق عزیز مسیر ما از اینجا از همه جدا میشه!

جواب سوالم و میدونستم ولی دوست داشتم از زبون خودش بشنوم این بود که پرسیدم:

یعنی وقتی اختلاف نظر پیش بیاد راهی برای بازگشت به خوشبختی نیست؟

آتقی با تحکم و بدون اثری از شک جواب داد:

به قلبت اعتماد کن، اگر میخوای تصمیم‌های دل و زیر سوال ببری و بهشون شک کنی و تحلیل کنی «رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن»

داشتیم از مسیر اصلی گفتگو دور می شدیم این بود که ادامه دادم:

خوب بعد چی شد؟

آتقی ادامه داد:

به راه که افتادیم انگار وارد دنیای جدیدی شده بودیم. من احساس سبکی میکردم و کاملا محسوس بود آشنای دور هم مملو از انرژی بود.

من بهش توضیح دادم که این مسیر و خیلی دوست دارم و بارها تنها از ابتدا تا انتهای مسیر و گز کردم. ولی دلیل اصلی که اینجا اومده بودیم سکوت و زیبایی شگفت انگیز اون نبود.

و او پرسید پس دلیلش چی هست

من هم با بیصبری پرسیدم دلیلش چی بود؟

آتقی جواب داد:

بهش گفتم  درست در انتهای حلقه مسیر وقتی به سمت برگشت حرکت می‌کنیم یک صخره یک تکه خیلی بلند هست که اگر زحمت بالا رفتن از اون رو به خودت بدی چیز شگفت انگیزی خودنمایی میکنه که من قصد داشتم بهش نشون بدم.

از آتقی پرسیدم:

امروز چطور؟ امروز هم به همون صخره سر میزنیم؟

و آتقی با هیجان پاسخ داد

البته!

وقتی به بالای تخته سنگ رسیدیم با صحنه‌ای مواجه شدم که تا به حال در این کشور ندیده بودم. انگار برای پرواز بر فراز ابرها رفته باشی. تمام جنگل زیر پای آدم دیده می‌شد. برای لحظاتی محو تماشای زیبایی و عظمت این جنگل پهناور شدم و غرق تعجب بودم چطور تا به اون روز این محل دنج و زیبا رو کشف نکرده بودم.

آتقی گفت:

اینجا نشستیم و داستان و حکایت بودن و برای آشنای دور تعریف کردم. هر چی بیشتر میگفتم احساس میکردم او در آن واحد هم خام‌تر و هم پخته تر می‌شد.

براش از خطاهای جوونی گفتم و براش از اشتباهات زندگی گفتم. بیشتر از هر چیزی روی تصمیم‌های اشتباه زندگی تاکید داشتم اون روز و بعد از اینکه من احساس کردم آماده شنیدن بود گفتم:

میدونی تنها چیزی که بعد از اینهمه فراز و نشیب و بالا و پایین برای من باقی مونده و تنها نکته مهمی که الان برام ارزش حیاتی داره اینه که درباره تو هیچ وقت روی این صخره خاطره‌ای برای تعریف کردن نداشته باشم.

مستاصل شده بودم و واقعا نمی فهمیدم داره سعی میکنه چه نکته‌ای رو برای من باز کنه  این بود که ازش پرسیدم:

آتقی چرا اینجا؟ چرا اشتباهات و چرا این همه تاکید روی خطاها و مهمتر از همه برای چی حالا که این فرصت برات پیش اومده بود که بهش بگی احساس درونت رو بجای این کار تصمیم گرفتی انگار رفتی برای اعتراف به کلیسا؟

آتقی لبخند تلخی به چهره خسته اش دعوت کرد و گفت:

چرا اینجا؟ چون دیدن این جنگل سبز ‌و این عظمت شگفت باعث میشه از اینکه اشتباه کردم حس بد بودن بهم دست نده و در عوض متوجه این باشم که همونطور که تک تک این درخت‌ها که در مسیر دیده بودم ممکن هست بی نقص و کامل نباشند، همون طور که بعضی از اینها کج و کم برگ و پر از شاخه های شکسته بودند، همونطور که میون این درخت‌ها پر هست از پشه و مگس، همونطور که بعضی از این درخت‌ها زیادی بلند و بعضی زیادی کوتاه هستند، اما مجموعه اونها زیبا و شگفت انگیز و دوست داشتنی بودند.

چرا اشتباهات؟ چون ما وقت برای قافلگیر کردن همدیگه و رو کردن یکی دیگه از خوبی‌ها و ارزش‌های نهفته و هفته‌امون همیشه داریم و هیچ وقت کسی به ما اعتراض نمیکنه که فلانی زمانیکه داشتی سر من و شیره میمالیدی نگفتی خط خوبی هم داری! یا صدای آوازت روح نواز هست! ولی همیشه میپرسیم تو که این بودی و اون چرا روز اول به من نگفتی؟ حتی اگر این سوال و با صدای بلند نپرسیم ته دل دردی کوچک و مزمن رشد میکنه که حس گول خوردن و بازی دادن شدن بهمون میده و من قصد نداشتم اینکار و با آشنای دور بکنم.

مسیر آشنایی

صبح خیلی زود با آتقی قرار داشتم، قرار بود بریم برای قدم‌زدن توی یک پارک جنگلی که حدود دو ساعتی شهر بود. هفته قبل وقتی زنگ زد و پرسید اگه هنوز جون دارم یک روز صبح تا شب پیاده روی کنم و بلافاصله میدونستم نون ام تو روغنه.

آتقی کلا دوست نداره توی راه و توی ماشین صحبت جدی بکنه و اعتقاد داره صحبتهای مهم و فقط باید وقتی با کسی داشت که بشه توی چشم‌هایم اون آدم زل زد. حتی وقتی بهش نشون دادم میشه با اسکایپ و واتزاپ با کسی تلفنی و تصویری گپ زد بهش برخورد و گفت:

وقتی میگم بهت خنگ من نپرس چرا! پس حرکات دستش چی؟ تکون‌های پاش؟ پیچش بدنش وقتی یک چیزی میگی که خیلی براش سخته قبولش؟ بوی موهاش وقتی نزدیک گوشش زمزمه میکنی چی؟ حالا حالا ها مونده تا این اسباب بازی‌ها به جایی برسند که بشه باهاشون ارتباط برقرار کرد در حالی که اختلاط میکنی.

و من با شرمندگی سرم و پایین انداخته بودم و از اینکه اینقدر خام بودم خجالت زده شدم و دیگه هیچ وقت به این موضوع اشاره نکردم.
در مسیر راه در عوض کلی درباره سیاست و کتاب جدیدی که دست گرفته بود صحبت کردیم. آتقی به قول خودش اصلاح طلب تند روی آنتی سوسیال دموکرات بود! به قول من آش شلم شوربا!
آتقی به هیچ حزبی و گروه و ایدئولوژی پایبند بدون چون چرا نبود! میگفت:

اشکال جوون های این روزها اینه که اول دنبال می‌گیرند که دوست دخترشون طرفدار کدوم جناح هست، بعد بسته به اینکه دختره از آدم دنباله رو خوشش بیاد یا آدم خاطی میشن طرفدار و یا مقابل اون جناح!

بعد از یک مدت هم فکر می‌کنند کله و مخ کار کرده و اونها رو به طرز فکر فعلی رسونده امان از اینکه اونی که دنبال میکنن اون هم صد در صد و بدون تجزیه و تحلیل و درک دقیق از جهت گیریها، حاصل ترشح هورمون های بخش دیگه ای از بدنشون هست!

حوالی ساعت ده رسیدیم به پارک جنگلی، ماشین و پارک کردیم و کوله پشتی رو که صبح زود با بطری آب و
میوه و چند تا ساندویچ پر کرده بودم انداختم روی شونه و گفتم:

یا علی؟

و آتقی با اشتیاقی که توی صداش موج میزد و خود نمایی می‌کرد توی چشمام زل زد و گفت:

علی – یارت جوون!

این جور مواقع باید صبور بود و اجازه داد آتقی خودش به صحبت کردن بیفته. گاهی بلافاصله شروع میکنه به صحبت کردن و گاهی تمام روز تموم میشه و هیچ کلامی ازش نمیشنوی. حرف میزنه ولی نه حرف اصلی و نه اونی که من تشنه شنیدنش هستم، نه اونی که من و تا این مسیر ناهموار در این روز داغ کشونده. ولی چاره ای نیست باید صبور بود. آتقی دوست داره همیشه در کنترل باشه.
یک بار این موضوع رو پیش کشیدم، زمانی که هنوز اینقدر خوب نمیشناختمش، و ازش پرسیدم:

چرا صحبت نمیکنی پس؟ مگه نگفتی میخوای برام داستان و تعریف کنی؟

جواب داد:

برای اینکه گوش نمیکنی! حواست جای دیگه هست. سرسری میگیری و من حوصله و فرصت این و ندارم که دوباره مطالب و تکرار کنم!

ادامه داد:

کار و بار چطوره؟

من که ذهنم به شدت مشغول مشکلی که در شرکت داشتم بود گول خوردم و شروع کردم که:

خوبه آتقی ولی اگر این قرارداد ….

که آتقی صحبتم و قطع کرد و گفت

به تخمم!

اما اون روز داغ تابستونی مثل این بود که آتقی بیشتر بی‌تاب بود برای گفتن تا من بی‌تاب شنیدن باشم. این بود که چند دقیقه ای از حرکت ما نگذشته بود و هنوز صدای گاه و بیگاه اتومبیل‌هایی که از جاده کنار پارک با سرعت ‌عبور می‌کردند در نغمه رودخونه محو نشده بود که شروع کرد به صحبت کردن:

بار اول که اومدیم اینجا، هنوز هیچ کدوم مطمئن نبودیم تکلیفمون با هم چیه.

بهم گفته بود از دشت و صحرا و حشرات و حیوانات کوچیک خوشش نمیاد. برای همین من یک کم از انتخاب این محل در این موقع سال نگران بودم.

مهم بود برام که این اولین بار که تمام روز رو با هم میگذروندیم بیشتر به شناختن همدیگه بگذره تا اینکه من از نیش پشه‌ها شرمنده باشم و عذر خواهی کنم. در هر حال من تصمیم گرفته بودم این کهنه راه دوست داشتنی رو به «مسیر آشنایی» تبدیل کنم.

پس این مسیر، مسیر معروف آشنایی هست که آتقی بارها به اون اشاره کرده بود. آتقی آدم مرموزی نبود اصلا ولی گاهی اوقات حرفهای رمزدار میزد.

یکی از این حرفهای رمزدار آتقی اشاره به «مسیر آشنایی» بود که سال‌ها بود بارها درباره اون شنیده بودم ولی هیچ وقت توضیح نداده بود منظورش چی بوده یا این مسیر کجا بوده و من به مرور زمان فرض کرده بودم منظور آتقی از «مسیر آشنایی» اشاره به زمانی بود که طول کشید تا آتقی و آشنای دور همدیگه رو بشناسند.
از آتقی پرسیدم:

واقعا! بین اینهمه جای رمانتیک و عاشقانه برداشتی کسی رو که میدونستی زیاد اهل کوه و کمر نیست آوردی اینجا؟

داشتم سعی میکردم آتقی رو وادار کنم دلیل این انتخاب عجیبش و برام توضیح بده و اینبار مثل این بود که موفق شده بودم چون آتقی شروع کرد به توضیح دادن که:

جای رمانتیک برای شروع یک رابطه رمانتیک خوب نیست، این و حتما با فونت بزرگ و رنگ قرمز بنویس که یادت نره.

پرسیدم

چرا؟!

و آتقی ادامه داد:

تو اگر بخوای مطمئن بشی ۱۰۰ متر و تو ۱۵ ثانیه میتونی بدوی میری تو سراشیبی تپه خودت و امتحان میکنی یا تو سربالایی اون؟

من برای اینکه خوشمزگی کرده باشم جواب دادم:

مگه جاده صاف قحطی هست؟ خوب تو یک مسیر صاف!

ادامه دارد …

من همانم شاید

آتقی نشسته بود و به غروب کمرنگ آفتاب نگاه میکرد. میدونستم وقتی اینطوری میشینه و اینجوری نگاه میکنه دلش گرفته و داستانی داره که برام بگه. رفتم جلو و لیوان چای و جلوش گذاشتم و صندلی رو که با فریاد خفیفی اعتراض میکرد جابجا کردم تا بتونم روبروی آتقی جوری بشینم که هنوز بتونه غروب و تماشا کنه.

بدون اینکه چشم از غروب برداره گفت:

آتقی: مینویسی؟

من:‌ ضبط میکنم شب میرم خونه مینویسم

آتقی نگاه سنگینش رو برای یک لحظه روی من انداخت و بعد تکه کاغذی از جیبش در آورد و داد به من و گفت:

آتقی: بلند بخون.

اون رو گرفتم و تای کاغذ رو باز کردم و شروع کردم به خوندن. شعر سهراب بود:

تو همانی شاید
تو همان آمده از راه دراز
تو همان آمده از راز و نیاز
تو همان رقص کنان،
به سبکبالی باد
تو همان حادثه ای
که گذشتی ز خیال سهراب
با تو شاید بشود داد به باد
همه ی آنچه که بود
و هراسان نشد از هر چه که هست
با تو شاید بشود رفت به راهی دیگر
با تو شاید بشود عاشق شد
من صداقت را می شناسم دیریست و صمیمیت را
و چه تلخ
می دانم : دل هرکس دل نیست
وای اگر باز سرابی باشی؟
وای اگر باز خیال کس خوبی باشی؟
دلم از این همه ناباوریم می گرید
باز اما
با خود می گویم
تو همانی شاید!!

گفتم:

من : عالی، مثل همیشه زدی تو خال آتقی قشنگ بود.

آتقی: این و وقتی برام خوند خیلی دلم گرفت، میدونی فکر کردم چقدر سخته تو مطمئن باشی و ببینی اون شک داره. تازه کلی فشار روی آدم بوجود میاد، خودت هم گاهی شک میکنی، عاشقی سخته، آسون نیست …

من : به قول شازده «گفتگو نداره»

آتقی ادامه داد:

آتقی: تو همانی شاید!! مسئله اینه که تا خود آخر دنیا تو نمیدونی که اگه تو همانی یا همان نیستی، از اون وحشتناک تر اینه که از کجا بدونی اون همانه و یا نه؟ اصلا کی گفته همان دیروز با همان امروز یکی هست؟

آتقی چای و برداشت و شروع کرد به جرعه جرعه سر کشیدن و من میدونستم امروز از اون روزهای سخته براش. آتقی لیوان و گذاشت زمین و ادامه داد:

آتقی: بهش گفتم، من هم نمیدونم تو همانی یا نه. من میدونم دوستت دارم و میدونم دوست دارم تو همان باشی و میدونم تو میتونی همان باشی و میدونم من میتونم همان تو باشم و میدونم هیچ چیزی توی این دنیا من و از این خوشحال تر نمیکنه که بدونم همان کسی هستم که همان من هست.
اما این رو هم بدون که من و تو راهی راه دوری هستیم. ما مسافریم و در حرکت و همینطور که داریم حرکت میکنیم، باری بر میداریم و باری رها میکنیم و تغییر میکنیم. هم خودمون تغییر میکنه و هم معنی همان برای ما تغییر میکنه.
مهم اینه که همیشه بخواهیم همان هم باشیم، میفهمی؟

من: اون چی گفت آتقی؟

آتقی: گفت تو فقط خوب حرف میزنی، هیچ آدمی کامل نیست و اگر ندونی همانی که میخواهی چی هست هیچ وقت نمیتونی دنبالش بگردی و هیچ وقت نمیتونی پیداش کنی. پس همان من اونی هست که من تصور میکنم و تو همانی اما فقط شاید! هستی یا نیستی؟

آتقی ادامه داد:

آتقی: متعجب شده بودم از این همه اعتماد به نفس و از این همه تحکم در کلامش این بود که مداد و برداشتم و براش این و نوشتم.

آتقی دست تو جیبش کرد و کاغذ دیگه‌ای رو به من داد و گفت این و تو دلت بخون، دلم میگیره وقتی میخونمش. کاغذ و گرفتم و شروع کردم به زیر لب خوندن.

من عاشق او بودم ، او شاید من شاید
من مست دو چشمانش ، او شاید من شاید

من تشنه یک بوسه، من زنده به یک امید
وآن شاهد قلب از سنگ، او شاید من شاید

من خسته و درمانده، در حسرت او‌مانده
او فارغ از این غوغا، او شاید من شاید

من در طلب وصلش، وآن خنده سرمستش
پندار تر و‌ چستش، او‌شاید من شاید

من چشم و حواس و هوش، او بیند و او جوید
آن خنگ عزیز اما، او شاید من شاید

دیوانه چو در بندی، صبر است فقط چاره
روزی به یقین آید، این شاید من شاید

من: آتقی آخرش چی شد؟

آتقی:‌ آخر چی؟

من:‌ به یقین آمد؟

آتقی لیوان چای را برداشت، جرعه دگری نوشید و به غروب آفتاب خیره شد و گفت

آتقی: من همانم شاید