دل خراب

صبح طلوع خورشید عشق بود و من
آتش به جان فتاده بدم، پر ز التهاب

در دیده مهر بود و امید بود و شوق وصل
بی وحشتی ز داغی محتوم  آفتاب

من مست و  راهی رویای شهر مهر
گرم از خیال وی و رام از خم شراب

غافل ز آنچه فلک داشتی در خفا
کردی مهندسی و میدیدمی‌ به خواب

وصل و رسیدن و گل بوسه از لبش
تنها خیالی و رویایی و یکی سراب

دیوانه در خیال عاشق زار میشود
یاری نبود که صفا آورد دل خراب

باشگاه

آتقی هر روز میره باشگاه و به شدت نگران از دست دادن عضلات و قدرت و سرعت عکس‌العملش هست. 

آتقی حداقل روزی چهار ساعت صرف این میکنه که تو شکل بمونه و بتونه سلامت و شادابی خودش و حفظ کنه. 

البته باشگاه رفتن آتقی هم مثل باقی کارهاش به آدم‌های عادی نرفته و تعریف ‌آتقی از باشگاه و تمرین و سلامتی با تعریف بیشتر ما مردم عادی فرق داره. برای من که آتقی رو سال‌های سال هست که میشناسم و بالا و پایین و خوب و بد و گرم و سرد آتقی رو دیدم اصلا عجیب نیست ولی کسانی که تازه با من آشنا میشن وقتی آتقی رو میبینند یک کم تعجب می‌کنند ‌و زیر لب گاهی میگن «جل‌الخالق» و وقتی با من و آتقی نزدیک تر میشن میگن «خر که شاخ و دم نداره!» و آتقی که انگار منتظر بوده این جمله رو بشنوه تو چشمهاش برقی ظاهر میشه و با لبخند میگه:

معلومه! خری که خراط نباشه قاطره!

بار اول که با آتقی در این باره صحبت کردم من هم گیج شده بودم ولی حالا راستش رو بخواهید حرف های آتقی زیاد هم دیوانگی و خزعبلات به نظر نمیان. 

آتقی میگه ما کلی برای سلامت بدن و ماهیچه‌ها ‌و شکم و مو و باقی مشخصات ظاهری و فیزیکیمون وقت میگذاریم و پول خرج میکنیم ولی همیشه یادمون میره احساسات و روحیات ما هم احتیاج به ورزش و تمرین و و ممارست دارن. 

آتقی میگه دوست داشتن، مهربون بودن، نوازش کردن، گوش دادن، شنیدن، نگاه مهربون داشتن، خندیدن و لبخند زدن، لمس کردن جوری که قند تو دل رفیقمون آب بشه، سرزده خونه کسی رفتن، هدیه مناسب خریدن، شعر گفتن، شعر خوندن، گریه کردن، غمگین شدن، حس داشتن و از همه اینها مهمتر عاشق شدن و عاشق موندن همه و همه تمرین لازم دارند و ممارست. 

روزی چهار ساعت وقت گذاشتن برای اینکه دو تا شعر بخونی، چهار خط بنویسی، دوستی رو که دلش گرفته ببینی و به حرفهاش گوش بدی، تلفن بزنی به کسی و براش قصه بخونی و تو عکسهای قدیمی دنبال خاطره بگردی بهترین استفاده از زمان و مهم‌ترین بخش برنامه روزانه آدم‌ها باید باشه. 

ماهیچه‌های احساسات آدم مثل عضلات دست و پا اگر ازشون استفاده دایم نشه آب میشن و از بین می‌رن و دفعه بعد که خواستی به کار بگیریشون یک دفعه دیدی کش اومدن و پاره شدن و به ‌خونریزی افتادند و از همه مهمتر اینکه ممکنه برای همیشه از دستشون بدی. 

آتقی میگفت اگر زندکی بدون توانایی راه رفتن سخت و عذاب آور هست زندکی بدون توانایی گریه کردن خود جهنم هست و بس. 

آتقی وقتی تمرین احساسات می‌کرد اشک میریخت و اعتقاد داشت گریهٔ بعد از گوش دادن به مسافر کوچولو برای بار هزارم درست مثل عرق کردن هر روز وقتی روی تردمیل یک ساعت دویدی میمونه و اصلا غیر عادی نیست. 

آتقی برای اینکه بتونه همیشه تو شکل بمونه و بتونه احساس داشته باشه ‌و عاشق بمونه ساعتها هر روز تمرین مهربونی میکنه و براش مهم نیست که اینهمه وقت ممکن هست باعث بشه وقتی برای «موفق بودن» براش باقی نگذاره. تعریف ها و معیار های آتقی با تعاریف و معیارهای خیلی از آدم‌های دیگه که من میشناسم فرق میکنن و همین باعث میشه آتقی رو نشه به این سادگی فهمید ‌و درک کرد. 

آتقی به من میگه ماهیچه‌های خوبی دارم ولی تنبلی کردم و با این تنبلی سال‌های گذشته وضعیت خوبی ندارم الان. اون اعتقاد داره هنوز خیلی دیر نشده ولی باید از هر لحظه و فرصت استفاده کنم تا شاید بتونم جبران فرصتهای از دست داده رو بکنم. 

برای من حرف آتقی همیشه حجت بوده و هست اینه که اگر دیدید دارم تو باشگاه ماهیچه‌های احساساتم و نرمش میدم زیاد تعجب نکنید و همیشه یادتون باشه شما هم میتونید در یک لحظه دیوانگی به اصل خودتون برگردید. 

تباهی

دلم اینقدر براش تنگ میشه گاهی
که روح از تن به قصدش میشه راهی

خیال دیدن و فکر وصالش
تو جون می‌پیچه خواهی یا نخواهی

همه میدن ز یادش پند پرهیز
ز سر بیرون شود افکار واهی 

چرا عاقل کند کاری که آخر
پشیمانی بود یا اشک و آهی

دلم اما نداره قصد توبه
به بحر عاشقی بودی چو ماهی

برای یار دل سنگ‌ام پیامیست
نویسید و بگوییدش شفاهی

من دیوانهٔ بی دل ز هجرش
اسیر و خسته در مرز تباهی 

غم‌نامه

دلم شعری میخواد که گریه توشه
دلم قلبی میخواد کز غم بجوشه

دلم انقدر گرفته از زمونه
که گویی خاک سرد تیره روشه

نفس بالا میاد و میزنه قلب
ولی نور امید در دل خموشه

به هر میخانه رفتم لیک افسوس
نبودی ساغری کو می فروشه

چو دیوانه ز وصلش گشت محروم
چه غم گر زهر تنهایی بنوشه

چهار فصل / من و تو

فصل اول

من بودم و جمعی و تو در بین همه
تاری که به زلفی که پر از پیچ و خمه
بودی و هویدا رخ تو بود ولی
در دل نبدی که محرم بیش و کمه

فصل دوم

من بودم و جمعی و تو را دیدم ‌من
وز بخت بلند حال تو  پرسیدم من
گفتی که مشو اسیر من می سوزی
عشقت بگزیدم و نترسیدم من

فصل سوم

من بودم و جمعی و، تو یکتا بودی
در قلب من خسته، تو تنها بودی 
من جز تو ندیدم و شدم مست لبت
یادت پس از آن ، خیال شبها بودی

فصل چهارم

من هستم و تو هستی و دیگر همه هیچ
هم ساقی و هم شاهد و ساغر همه هیچ
مجنون تو گشتم و شدی عالم من
دین و دل و عقل و هوش و باور همه هیچ

سوختن

تو که میرفتی از پیشم چرا پس

خیالت را نبردی تا نسوزم؟

نگفتی دل خراب چشم مستت

شود تا چشم بر چشمت بدوزم؟ 

لب شیرین تو یک دم چشیدم

ز تلخ هجر تو شد تیره روزم

من ساده به مهرت گشته مجنون

به سحرت کرده‌ای پر درد و سوزم

دل دیوانه این خود کرده‌ات را

نبد چاره بسوزا تا بسوزم


دوست و رفیق و آشنا

آتقی میگفت دوست و رفیق و آشنا با هم فرق می‌کنند.

اعتقاد داشت دوست کسی هست که تا وقتی میاد تو میری یک روزهایی زیاد میاد و زیاد میری گاهی هم ممکن هست زیاد نیاد و تو هم زیاد نری!

میگفت آشنا کسی هست که میشناسیش ولی نه میاد و نه میری. گاهی میبینیش ولی اگر ندیدیش متوجه نمیشی ندیدیش.

ممکنه آشنا رو هر روز ببینی و دوست و سالی یک بار ولی دوست هنوز دوسته و آشنا هنوز آشنا. قاطی نمیشن و به هم ربطی هم ندارند.

آتقی اما میگفت رفیق یک چیز دیگه هست. میگفت رفیق اومدن و رفتن تو حساب و کتاب نداره. گاهی اون فقط میاد و گاهی تو فقط میری، گاهی نه اون میاد و نه تو میری ولی هنوز رفیقه. رفیق خوابت و میبینه،‌ دلش برات تنگ میشه و گاهی بهت زنگ میزنه یا در خونه‌ات میاد و الکی ازت پیج گوشتی قرض میکنه که ببینتت. رفیق دلنگرانت میشه و گاهی به دلش بد میاد. رفیق ازت ناراحت میشه، ازت توقع داره و خیلی زود رنج میشه.

آتقی اعتقاد راسخ داره آدمها اول آشنا میشن باهم و اگه دلیلی پیدا کردند دوست میشن و اگه حسی پبدا کردن رفیق میشن. اون میگفت آشنا دوست میشه و دوست رفیق ولی رفیق یا میشه دشمن یا میشه غریبه و دیگه دوست نمیشه! همونطور که دوست آشنا نمیشه. اگه دوستی از دوستی خسته بشه غریبه میشه و وقتی تو خیابون میبینه تو رو خودش و به کوچه علی چپ میزنه و تو هم خودت و به کوچه حماقت میزنی و هر دو خوشحال میشید که مجبور نشدید بگید سلام.

آتقی میگفت آشنا خیلی داشتن خوبه، دوست خیلی داشتن انرژی میگیره و جون میخواد و رفیق خیلی داشتن ممکن نیست. میگفت آشنای زیاد به درد میخوره هم برای دنیا خوبه هم برای رودل و سردی! میگفت دوست که زیاد شد دوستی سرسری میشه و سطحی و لاجرم دوستی هایی که دورتر هستند کم رنگ و کم رنگتر میشن. اما رفیق زیاد داشته باشی مشخص هست دچار توهم شدی و باید خودت و به تیمارستان معرفی کنی.

آتقی اعتقاد داشت من رفیق‌اش بودم ولی اون دوست من بود و میگفت این هم از عجایب روابط آدمهاست که ممکنه کسی آشنای کسی باشه و لی اون طرف دوست این باشه و یا حتی رفیقش!

آتقی دوست خوبی بود که آشنا زیاد نداشت و رفیقش دیوانه وار دوستش داشت.

الاغ

در انتخاب دوست اشتباه کرده بود

چو خویشی به هر غریبه نگاه کرده بود

بی چشم داشت کرده بود وز جان و دل

عمری پی سراب محبت تباه کرده بود

کرد آنچه بود در توان از بهر دوست

با آشنا کرده‌ و با بی پناه کرده بود

در وقت سختی و در روز احتیاج

از هر لحاظی و از هر جناح کرده بود

لیکن به روز نیازش به یار و دوست

روشن شدش که بلی افتضاح کرده بود

پرسان شدی ز خدا جرمش چه بوده است

حیران شدی که کدامین گناه کرده بود

لاکن نبود کس که بگوید به آن الاغ

در انتخاب دوست اشتباه کرده بود

پاورخی: در این سروده تخلص الاغ را در جای دیوانه استفاده نموده ام