دو فیلم

امروز دو تا فیلم دیدم، اولی رایان و بردم سینما و با هم فیلم آواتار رو دیدیم. فیلمی که این روزها کلی درباره اون صحبت هست و گفتگو، فیلمی که ساختنش چهار سال طول کشیده و میلیونها دلار پول صرفش شده و اینطور که میگن انقلابی در صنعت سینما و جلوه های ویژه بوجود خواهد آورد

بر خلاف چیزی که از دیگران شنیده بودم که عاشق جلوه های ویژه شده بودند و از داستان بدشون اومده بود من عاشق داستان شدم با اینکه خیلی اوریجینال نبود وبه شدت هم میشد حدس زد آخر و وسط فیلم رو و چیزی بین میتریکس و استار وارز بود. جلوه های ویژه هم بدک نبود اما داستان و بیشتر پسندیدم و حاضر بودم همین فیلم و با هر تکنولوژی ببینم!

فیلم دوم رو شب و قبل از خواب دیدم. فیلم دوازده مرد عصبانی که از آثار کلاسیک سینما هست. فیلمی که فکر کنم با هزینه ناچیزی حتی برای زمان خودش ساخته شده و تمام داستان در یک اتقاق در بسته اتفاق می افته.

الان نمیتونم تصمیم بگیرم کدوم فیلم و بیشتر دوست داشتم اما خیلی جالب بود برام مقایسه این دو تا فیلم.

امید و ترس

وقایع ایران و دنبال میکنم با ناباوری، با ترس و با امید ولی بیشتر با ترس.
ترس از تکرار اشتباه، ترس از زایش زود هنگام نوزادی ناقص الخلقه.
امید به پیروزی، امید به تغییر، امید به اینکه حق بر باطل پیروز میشه.
ترس از اینکه دوباره خوکها روی دو پا راه رفتن رو یاد بگیرند و جمله «همه حیوانات باهم برابرند» رو تغییر بدهند به جمله «همه حیوانات با هم برابرند ولی بعضی برابرترند!» ترس از اینکه نمایش «قلعه حیوانات» بار دیگه در کشور من در حال پرده خوردن باشه.
امید به گرفتن درس از اشتباه گذشته دارم
و ترس از تکرار تلخ و تاریک تاریخ صد ساله کشورم بر اندامم لرزه انداخته.

برای امیدها دعا میکنم و به بهانه ترسها اشک میریزم.

جنگ

برای اجرای برنامه کنسرت موسیقی پگاه رفتیم مدرسه امشب. وقتی شعری رو که تمام بچه ها با هم در آخر برنامه اجرا کردند شنیدم ناخودآگاه اشک تو چشمام جمع شد. یاد دوران بچگی خودم افتادم، یاد سرودهای انقلابی، یاد جنگ افتادم، یاد دوستایی که دیگه ندارم و به جنگ باختمشون افتادم.

اینجا مدینه فاضله نیست اما بی نهایت از اینکه بچه هام در محیطی بزرک میشوند که حتی به ظاهر در اون جنگ راه حل دیده نمیشه خوشالم. متن شعر مربوط به سیاه پوستها و برده های آفریقایی ساکن آمریکا میشه و اگر خواستید با یک جستجوی ساده در اینترنت میتونید تاریخچه اون رو پیدا کنید:

I’m going to lay down my sword and shield
Down by the riverside
Down by the riverside
Down by the riverside
Going to lay down my sword and shield
Down by the riverside
Ain’t going to study war no more

Ain’t going to study war no more
Ain’t going to study war no more
Ain’t going to study war no more
Ain’t going to study war no more
Ain’t going to study war no more
Ain’t going to study war no more

I’m going to put on my long white robe
Down by the riverside
Down by the riverside

Down by the riverside
I’m going to put on my long white robe
Down by the riverside
Ain’t going to study war no more
I’m going to talk with the Prince of Peace…

Rule of Nazing & PP

رایان و میخوابوندم و طبق معمول گفت که پشتش و بمالم. من هم با ناخن و در حالیکه انگشتهام و باز و بسته میکردم شروع کردم پشتش و نوازش کردن. یکدفعه از جا پا شد و توی رخت خواب نشست و خیلی جدی به من گفت:

Baba; can I tell you about Rule of Nazing?

گفتم آره بابا جان بگو! دستش و حالت پنجول کرد (همونطوری که من دستم و کرده بودم و پشتش و نوازش میکردم) و گفت اینطوری نه! بعد دستش و مثل چهار شاخ کرد و گفت اینطوری هم نه! بعد دستش و صاف کرد و با حرکت محکم و دایره وار حرکت داد و گفت اینطوری هم نه! آخر سر دستش و صاف کرد و خیلی آروم دستش و جلو و عقب برد و گفت اینطوری باشه؟!!!

گفتم چشم! دوباره دراز کشید، پشتش و کرد به من و با دست پیرهنش و داد بالا!

پگاه داشت درباره Secret Santa تو مدرسه شون باهام صحبت میکرد (سیکرت سنتا بازی دم کریسمس هست که در اون اسم همه بچه ها رو روی کاغذ مینویسند و توی یک ظرف میگدارند و هر کس اسم یکی رو در میاره و براش هدیه میگیره ولی کسی نمیدونه کی برای کی قرار هست چیزی بگیره و …) بعد گفت که میخواد به دیگران دربراه اسمش راهنمایی کنه اما یکدفعه با نگاه مخصوصش که من میمیرم براش و حالت دلقکی گفت:

Baba why Pegah? Why not Haleh? Why PP? Why not HP?

بعد توضیح داد که تو مدرسه بابت اینیشیالش بچه ها باهاش شوخی میکنند و گفت که دوست داشت اینیشیالش میشد HP که بشه باهوش! اما این ماجرا رو طوری با خنده و کمدی برام صحبت کرد که در عین حال که فهمیدم اذیتش میکنند اما نگران و دلواپسش نشدم.

هر چقدر این دختر از خود گذشته و با فکر و حواس جمع هست رایان خود خواه و بی خیال و گستاخه
و من میمیرم برای هر دوشون.

الغیاث از جور خوبان الغیاث

در ازای بوسه ای جانی طلب
میکنند این ماه رویان الغیاث!

یک چیزی بود که دیگه یادم نیست!

این دیگه آخرش هست! یک چیزی میخواستم بنویسم کلی هم مهم بود و جالب و میخواستم حتمی بنویسمش که یادم نره اما وقتی تشستم پای کامپیوتر که بنویسم یادم رفت که رفت! میگم شاید مهم نیوده که یادم رفته!

دوباره

تقریبا هر چیزی رو وقتی دوباره تجربه میکنی تازه میفهمی که دفعه قبل چقدر میتونستی بهتر عمل کنی. به قول قدیمی ها، کار نیکو کردن از پر کردن است.

این روزها یاد حدود بیست دو سال پبش می افتم زمانی که تو ساختمان قدیمی زیر پل حافظ برای اولین بار تجربه کردم تا دیر وقت شب کار کردن و لذت بردن از آفرینش رو.
دوباره میشه هر کاری و کرد، و بار دوم همیشه لذت بحشتر و جذابتر از بار اول هست.

خسته میشه دل من

من دلم میگیره بعضی روزها، میدونی؟
مثل امروز رو میگم

نه کسی میشنوه حرفای دل و
نه کسی حرفی برای دل من داره دیگه
هر کی هم گاهی میاد
یا میخواد بیل و کلنگ قرض کنه
یا میخواد قمپز اون ماشین بنزش رو بده

نه هوا سرد شده
که بهونه بشه شعر اخوان
نه هوا گرمه و شرجی
که آدم غش کنه و کوچه رو تحریم بکنه
ولی باز هم میبینم
که کسی دستی برای دل من
به محبت دیگه بیرون نکنه

خسته میشه دل من بعضی شبها
مثل امشب رو و میگم

انگاری افتاده از مد این روزها
گوشی تلفنت رو برداری
زنگ به هر کی میزنی، هر ساعتی
میگه الآن نمیتونه بگه «ها»،
میگه پیغام بگذاری!

یاد اون روزهای خوب خوب بخیر
روزهایی که صدایی بود که اسم تو رو داد بزنه
روزهایی که چشهایی بود که با ذوق زیاد
منتظر باشه نگاهش بکنی
بی صدا و بی کلام تو رو فریاد بزنه
روزهایی که گوشهایی بود پر از شوق صدات
روزهایی که لبهایی بود پر از طعم لبات

خسته میشه دل من بعضی روزها
وقتی که یاد خودم و یادم میاد
میدونی که چی میگم؟
خسته میشه دل من بعضی شبها

لینک به ویدئو در یوتیوب، کیفیت زیاد خوب نیست خسته بودم!

آرامش

تعریف دقیق آرامش به نظر من اینه که بتونی بدون اینکه نگران سوراخ شلوارت باشی سر صف انشاء بخونی!

سپاه ، ارتش و رهبر!

سپاه باید پشت مردم باشد. اصل مردمند. ارتش هم باید پشت مردم باشد. ارتش وسپاه باید بگویند: جانم فدای مردم. اگر بگوید جانم فدای رهبر انحراف است. اصل مردمند. رهبر هم جانش فدای مردم است. ما همه برای مردمیم. سپاه باید از حقوق مردم دفاع کند. پشتیبان مردم باشد.اگر بگوید جانم فدای رهبر که این میشود همان زمان شاه. (خمینی، صحیفه نور، جلد سوم پاراگراف ۱۳۲)

Previous Entries Next Entries