شد خزان

رفته بودم خونه مامان یک سری بزنم که اومد و چند تا عکس قدیمی بهم نشون داد. دیدم همه عکسها رو نشون نمیده دو سه بار گفتم اونیکی چیه اون یکی چیه تا بلاخره عکس و داد بهم. عکس مجید بود. بغضم ترکید و زدم بیرون که گریه ام رو نبینند. جقدر دلم تنگه و چقدر دلم تنگ میشه.

تنهایی بد دردی هست ….

One Response to “شد خزان”

  1. تنهایی به دردیه… دلتنگی یه درد…
    مرگ هم یه درد دیگه اما مجید… دردش از همه اینها جداست…

    کاش می بود… کاش می بودید… کاش می بودم…