شراب و زیتون

رایان رو که برای روز اول مدرسه برده بودیم با دیدن پدرها و مادرها و چهرهای نگرانشون – با دیدن بچه ها و لباسهای نو و کیفهای کوچک و دستهای کوچکترشون – با دیدن معلمها و صف ها و خطوط نامنظمی که به نظم درمیآمدند- با دیدن همه اینها یاد روز اول دبستان خودم افتادم.
زندگی ادامه داره بچه ها بزرگ میشن – بزرگها پیر میشن – پیرها از دنبا میرن

احساس خوشحالی و غم مثل تلخی دلنشین شراب و زیتون – احساس روز اول مدرسه

اسمال آقا

برای رایان آهنگهای سوسن خانم و اسمال آقا رو گذاشتم روی آی پاد که گوش کنه اون هم به شدت از این آهنگها خوشش اومده اما اونها رو با اسمهای خودش صدا میکنه.

به سوسن خانم میگه سوزن خانم اما به اسمال آقا میگه کوچولو اقا (small agha)!

شاملو

دروغ نیست اگر بگم توی عمرم صدای هیچ کسی رو بیشتر از صدای احمد شاملو دوست نداشتم و به صدای هیچ کسی به اندازه صدای احمد شاملو گوش نکردم. شاید دروغ نباشه اگر بگم بیشتر از هر کسی از شعرها و آثار شاملو لذت بردم حتی وقتی به استثناها در ادبیات و داستان و شعر فکر میکنم مثلا به بیشترین دفعاتی که یک داستان و خوندم یا به یک شعر گوش دادم و یا نمایشنامه ای رو شنیدم همه و همه به آثار شاملو برمیگردن.

یادش گرامی و صدایش جاویدان باد. سالروز بازگشتت به ستارک ب ۶۱۲ فرخنده باد

شاملو

پرواز کردن

من معمولا زیاد خواب پرواز کردن میبینم. توی خواب دارم میدوم و یکدفعه بعد از یک قدم بزرگ میبینم که معمولا در ارتفاع پایین و موازی با زمین به پرواز درمیام. این نوع خواب معنی خوبی هم داره .

دیشب خواب میدیدم با عصا دارم یک جایی راه میرم و همینکه روی عصا فشار آوردم که بلند بشم یکدفعه همون حالت برام پیش اومد و اینبار با عصا شروع به پرواز کردم! خلاصه که انگار این وضع پام تغییر مهمی در روحیات من نداشته.

راستش از این وضعم دو تا درس گرفتم تا امروز. اول انیکه قدر سلامتی رو بدونم و بیشتر مراقب باشم که این اتفاقات برام پیش نیاد و دیگه دوستای دور و برم و بهتر بشناسم. اونهایی که مهربون بودند و اونهایی که حتی زحمت یک تلفن به خودشون ندادند و اونهایی که ثابت کردند دوست هستند. خدا رو شکر تغریبا همه توی دسته اول و سوم بودند و جز معدود یکی دو تایی که راستش برام زیاد هم غیر منتظره هم نبودند.

شد خزان

رفته بودم خونه مامان یک سری بزنم که اومد و چند تا عکس قدیمی بهم نشون داد. دیدم همه عکسها رو نشون نمیده دو سه بار گفتم اونیکی چیه اون یکی چیه تا بلاخره عکس و داد بهم. عکس مجید بود. بغضم ترکید و زدم بیرون که گریه ام رو نبینند. جقدر دلم تنگه و چقدر دلم تنگ میشه.

تنهایی بد دردی هست ….

دو فیلم

امروز دو تا فیلم دیدم، اولی رایان و بردم سینما و با هم فیلم آواتار رو دیدیم. فیلمی که این روزها کلی درباره اون صحبت هست و گفتگو، فیلمی که ساختنش چهار سال طول کشیده و میلیونها دلار پول صرفش شده و اینطور که میگن انقلابی در صنعت سینما و جلوه های ویژه بوجود خواهد آورد

بر خلاف چیزی که از دیگران شنیده بودم که عاشق جلوه های ویژه شده بودند و از داستان بدشون اومده بود من عاشق داستان شدم با اینکه خیلی اوریجینال نبود وبه شدت هم میشد حدس زد آخر و وسط فیلم رو و چیزی بین میتریکس و استار وارز بود. جلوه های ویژه هم بدک نبود اما داستان و بیشتر پسندیدم و حاضر بودم همین فیلم و با هر تکنولوژی ببینم!

فیلم دوم رو شب و قبل از خواب دیدم. فیلم دوازده مرد عصبانی که از آثار کلاسیک سینما هست. فیلمی که فکر کنم با هزینه ناچیزی حتی برای زمان خودش ساخته شده و تمام داستان در یک اتقاق در بسته اتفاق می افته.

الان نمیتونم تصمیم بگیرم کدوم فیلم و بیشتر دوست داشتم اما خیلی جالب بود برام مقایسه این دو تا فیلم.

امید و ترس

وقایع ایران و دنبال میکنم با ناباوری، با ترس و با امید ولی بیشتر با ترس.
ترس از تکرار اشتباه، ترس از زایش زود هنگام نوزادی ناقص الخلقه.
امید به پیروزی، امید به تغییر، امید به اینکه حق بر باطل پیروز میشه.
ترس از اینکه دوباره خوکها روی دو پا راه رفتن رو یاد بگیرند و جمله «همه حیوانات باهم برابرند» رو تغییر بدهند به جمله «همه حیوانات با هم برابرند ولی بعضی برابرترند!» ترس از اینکه نمایش «قلعه حیوانات» بار دیگه در کشور من در حال پرده خوردن باشه.
امید به گرفتن درس از اشتباه گذشته دارم
و ترس از تکرار تلخ و تاریک تاریخ صد ساله کشورم بر اندامم لرزه انداخته.

برای امیدها دعا میکنم و به بهانه ترسها اشک میریزم.

جنگ

برای اجرای برنامه کنسرت موسیقی پگاه رفتیم مدرسه امشب. وقتی شعری رو که تمام بچه ها با هم در آخر برنامه اجرا کردند شنیدم ناخودآگاه اشک تو چشمام جمع شد. یاد دوران بچگی خودم افتادم، یاد سرودهای انقلابی، یاد جنگ افتادم، یاد دوستایی که دیگه ندارم و به جنگ باختمشون افتادم.

اینجا مدینه فاضله نیست اما بی نهایت از اینکه بچه هام در محیطی بزرک میشوند که حتی به ظاهر در اون جنگ راه حل دیده نمیشه خوشالم. متن شعر مربوط به سیاه پوستها و برده های آفریقایی ساکن آمریکا میشه و اگر خواستید با یک جستجوی ساده در اینترنت میتونید تاریخچه اون رو پیدا کنید:

I’m going to lay down my sword and shield
Down by the riverside
Down by the riverside
Down by the riverside
Going to lay down my sword and shield
Down by the riverside
Ain’t going to study war no more

Ain’t going to study war no more
Ain’t going to study war no more
Ain’t going to study war no more
Ain’t going to study war no more
Ain’t going to study war no more
Ain’t going to study war no more

I’m going to put on my long white robe
Down by the riverside
Down by the riverside

Down by the riverside
I’m going to put on my long white robe
Down by the riverside
Ain’t going to study war no more
I’m going to talk with the Prince of Peace…

Rule of Nazing & PP

رایان و میخوابوندم و طبق معمول گفت که پشتش و بمالم. من هم با ناخن و در حالیکه انگشتهام و باز و بسته میکردم شروع کردم پشتش و نوازش کردن. یکدفعه از جا پا شد و توی رخت خواب نشست و خیلی جدی به من گفت:

Baba; can I tell you about Rule of Nazing?

گفتم آره بابا جان بگو! دستش و حالت پنجول کرد (همونطوری که من دستم و کرده بودم و پشتش و نوازش میکردم) و گفت اینطوری نه! بعد دستش و مثل چهار شاخ کرد و گفت اینطوری هم نه! بعد دستش و صاف کرد و با حرکت محکم و دایره وار حرکت داد و گفت اینطوری هم نه! آخر سر دستش و صاف کرد و خیلی آروم دستش و جلو و عقب برد و گفت اینطوری باشه؟!!!

گفتم چشم! دوباره دراز کشید، پشتش و کرد به من و با دست پیرهنش و داد بالا!

پگاه داشت درباره Secret Santa تو مدرسه شون باهام صحبت میکرد (سیکرت سنتا بازی دم کریسمس هست که در اون اسم همه بچه ها رو روی کاغذ مینویسند و توی یک ظرف میگدارند و هر کس اسم یکی رو در میاره و براش هدیه میگیره ولی کسی نمیدونه کی برای کی قرار هست چیزی بگیره و …) بعد گفت که میخواد به دیگران دربراه اسمش راهنمایی کنه اما یکدفعه با نگاه مخصوصش که من میمیرم براش و حالت دلقکی گفت:

Baba why Pegah? Why not Haleh? Why PP? Why not HP?

بعد توضیح داد که تو مدرسه بابت اینیشیالش بچه ها باهاش شوخی میکنند و گفت که دوست داشت اینیشیالش میشد HP که بشه باهوش! اما این ماجرا رو طوری با خنده و کمدی برام صحبت کرد که در عین حال که فهمیدم اذیتش میکنند اما نگران و دلواپسش نشدم.

هر چقدر این دختر از خود گذشته و با فکر و حواس جمع هست رایان خود خواه و بی خیال و گستاخه
و من میمیرم برای هر دوشون.

الغیاث از جور خوبان الغیاث

در ازای بوسه ای جانی طلب
میکنند این ماه رویان الغیاث!

Previous Entries