رایان و میخوابوندم و طبق معمول گفت که پشتش و بمالم. من هم با ناخن و در حالیکه انگشتهام و باز و بسته میکردم شروع کردم پشتش و نوازش کردن. یکدفعه از جا پا شد و توی رخت خواب نشست و خیلی جدی به من گفت:
Baba; can I tell you about Rule of Nazing?
گفتم آره بابا جان بگو! دستش و حالت پنجول کرد (همونطوری که من دستم و کرده بودم و پشتش و نوازش میکردم) و گفت اینطوری نه! بعد دستش و مثل چهار شاخ کرد و گفت اینطوری هم نه! بعد دستش و صاف کرد و با حرکت محکم و دایره وار حرکت داد و گفت اینطوری هم نه! آخر سر دستش و صاف کرد و خیلی آروم دستش و جلو و عقب برد و گفت اینطوری باشه؟!!!
گفتم چشم! دوباره دراز کشید، پشتش و کرد به من و با دست پیرهنش و داد بالا!
پگاه داشت درباره Secret Santa تو مدرسه شون باهام صحبت میکرد (سیکرت سنتا بازی دم کریسمس هست که در اون اسم همه بچه ها رو روی کاغذ مینویسند و توی یک ظرف میگدارند و هر کس اسم یکی رو در میاره و براش هدیه میگیره ولی کسی نمیدونه کی برای کی قرار هست چیزی بگیره و …) بعد گفت که میخواد به دیگران دربراه اسمش راهنمایی کنه اما یکدفعه با نگاه مخصوصش که من میمیرم براش و حالت دلقکی گفت:
Baba why Pegah? Why not Haleh? Why PP? Why not HP?
بعد توضیح داد که تو مدرسه بابت اینیشیالش بچه ها باهاش شوخی میکنند و گفت که دوست داشت اینیشیالش میشد HP که بشه باهوش! اما این ماجرا رو طوری با خنده و کمدی برام صحبت کرد که در عین حال که فهمیدم اذیتش میکنند اما نگران و دلواپسش نشدم.
هر چقدر این دختر از خود گذشته و با فکر و حواس جمع هست رایان خود خواه و بی خیال و گستاخه
و من میمیرم برای هر دوشون.
دیدگاههای تازه