دل خراب

صبح طلوع خورشید عشق بود و من
آتش به جان فتاده بدم، پر ز التهاب

در دیده مهر بود و امید بود و شوق وصل
بی وحشتی ز داغی محتوم  آفتاب

من مست و  راهی رویای شهر مهر
گرم از خیال وی و رام از خم شراب

غافل ز آنچه فلک داشتی در خفا
کردی مهندسی و میدیدمی‌ به خواب

وصل و رسیدن و گل بوسه از لبش
تنها خیالی و رویایی و یکی سراب

دیوانه در خیال عاشق زار میشود
یاری نبود که صفا آورد دل خراب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *