تباهی

دلم اینقدر براش تنگ میشه گاهی
که روح از تن به قصدش میشه راهی

خیال دیدن و فکر وصالش
تو جون می‌پیچه خواهی یا نخواهی

همه میدن ز یادش پند پرهیز
ز سر بیرون شود افکار واهی 

چرا عاقل کند کاری که آخر
پشیمانی بود یا اشک و آهی

دلم اما نداره قصد توبه
به بحر عاشقی بودی چو ماهی

برای یار دل سنگ‌ام پیامیست
نویسید و بگوییدش شفاهی

من دیوانهٔ بی دل ز هجرش
اسیر و خسته در مرز تباهی 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *