سوختن

تو که میرفتی از پیشم چرا پس

خیالت را نبردی تا نسوزم؟

نگفتی دل خراب چشم مستت

شود تا چشم بر چشمت بدوزم؟ 

لب شیرین تو یک دم چشیدم

ز تلخ هجر تو شد تیره روزم

من ساده به مهرت گشته مجنون

به سحرت کرده‌ای پر درد و سوزم

دل دیوانه این خود کرده‌ات را

نبد چاره بسوزا تا بسوزم


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *