دوست و رفیق و آشنا

آتقی میگفت دوست و رفیق و آشنا با هم فرق می‌کنند.

اعتقاد داشت دوست کسی هست که تا وقتی میاد تو میری یک روزهایی زیاد میاد و زیاد میری گاهی هم ممکن هست زیاد نیاد و تو هم زیاد نری!

میگفت آشنا کسی هست که میشناسیش ولی نه میاد و نه میری. گاهی میبینیش ولی اگر ندیدیش متوجه نمیشی ندیدیش.

ممکنه آشنا رو هر روز ببینی و دوست و سالی یک بار ولی دوست هنوز دوسته و آشنا هنوز آشنا. قاطی نمیشن و به هم ربطی هم ندارند.

آتقی اما میگفت رفیق یک چیز دیگه هست. میگفت رفیق اومدن و رفتن تو حساب و کتاب نداره. گاهی اون فقط میاد و گاهی تو فقط میری، گاهی نه اون میاد و نه تو میری ولی هنوز رفیقه. رفیق خوابت و میبینه،‌ دلش برات تنگ میشه و گاهی بهت زنگ میزنه یا در خونه‌ات میاد و الکی ازت پیج گوشتی قرض میکنه که ببینتت. رفیق دلنگرانت میشه و گاهی به دلش بد میاد. رفیق ازت ناراحت میشه، ازت توقع داره و خیلی زود رنج میشه.

آتقی اعتقاد راسخ داره آدمها اول آشنا میشن باهم و اگه دلیلی پیدا کردند دوست میشن و اگه حسی پبدا کردن رفیق میشن. اون میگفت آشنا دوست میشه و دوست رفیق ولی رفیق یا میشه دشمن یا میشه غریبه و دیگه دوست نمیشه! همونطور که دوست آشنا نمیشه. اگه دوستی از دوستی خسته بشه غریبه میشه و وقتی تو خیابون میبینه تو رو خودش و به کوچه علی چپ میزنه و تو هم خودت و به کوچه حماقت میزنی و هر دو خوشحال میشید که مجبور نشدید بگید سلام.

آتقی میگفت آشنا خیلی داشتن خوبه، دوست خیلی داشتن انرژی میگیره و جون میخواد و رفیق خیلی داشتن ممکن نیست. میگفت آشنای زیاد به درد میخوره هم برای دنیا خوبه هم برای رودل و سردی! میگفت دوست که زیاد شد دوستی سرسری میشه و سطحی و لاجرم دوستی هایی که دورتر هستند کم رنگ و کم رنگتر میشن. اما رفیق زیاد داشته باشی مشخص هست دچار توهم شدی و باید خودت و به تیمارستان معرفی کنی.

آتقی اعتقاد داشت من رفیق‌اش بودم ولی اون دوست من بود و میگفت این هم از عجایب روابط آدمهاست که ممکنه کسی آشنای کسی باشه و لی اون طرف دوست این باشه و یا حتی رفیقش!

آتقی دوست خوبی بود که آشنا زیاد نداشت و رفیقش دیوانه وار دوستش داشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *