غم‌نامه

دلم شعری میخواد که گریه توشه
دلم قلبی میخواد کز غم بجوشه

دلم انقدر گرفته از زمونه
که گویی خاک سرد تیره روشه

نفس بالا میاد و میزنه قلب
ولی نور امید در دل خموشه

به هر میخانه رفتم لیک افسوس
نبودی ساغری کو می فروشه

چو دیوانه ز وصلش گشت محروم
چه غم گر زهر تنهایی بنوشه

چهار فصل / من و تو

فصل اول

من بودم و جمعی و تو در بین همه
تاری که به زلفی که پر از پیچ و خمه
بودی و هویدا رخ تو بود ولی
در دل نبدی که محرم بیش و کمه

فصل دوم

من بودم و جمعی و تو را دیدم ‌من
وز بخت بلند حال تو  پرسیدم من
گفتی که مشو اسیر من می سوزی
عشقت بگزیدم و نترسیدم من

فصل سوم

من بودم و جمعی و، تو یکتا بودی
در قلب من خسته، تو تنها بودی 
من جز تو ندیدم و شدم مست لبت
یادت پس از آن ، خیال شبها بودی

فصل چهارم

من هستم و تو هستی و دیگر همه هیچ
هم ساقی و هم شاهد و ساغر همه هیچ
مجنون تو گشتم و شدی عالم من
دین و دل و عقل و هوش و باور همه هیچ

سوختن

تو که میرفتی از پیشم چرا پس

خیالت را نبردی تا نسوزم؟

نگفتی دل خراب چشم مستت

شود تا چشم بر چشمت بدوزم؟ 

لب شیرین تو یک دم چشیدم

ز تلخ هجر تو شد تیره روزم

من ساده به مهرت گشته مجنون

به سحرت کرده‌ای پر درد و سوزم

دل دیوانه این خود کرده‌ات را

نبد چاره بسوزا تا بسوزم


دوست و رفیق و آشنا

آتقی میگفت دوست و رفیق و آشنا با هم فرق می‌کنند.

اعتقاد داشت دوست کسی هست که تا وقتی میاد تو میری یک روزهایی زیاد میاد و زیاد میری گاهی هم ممکن هست زیاد نیاد و تو هم زیاد نری!

میگفت آشنا کسی هست که میشناسیش ولی نه میاد و نه میری. گاهی میبینیش ولی اگر ندیدیش متوجه نمیشی ندیدیش.

ممکنه آشنا رو هر روز ببینی و دوست و سالی یک بار ولی دوست هنوز دوسته و آشنا هنوز آشنا. قاطی نمیشن و به هم ربطی هم ندارند.

آتقی اما میگفت رفیق یک چیز دیگه هست. میگفت رفیق اومدن و رفتن تو حساب و کتاب نداره. گاهی اون فقط میاد و گاهی تو فقط میری، گاهی نه اون میاد و نه تو میری ولی هنوز رفیقه. رفیق خوابت و میبینه،‌ دلش برات تنگ میشه و گاهی بهت زنگ میزنه یا در خونه‌ات میاد و الکی ازت پیج گوشتی قرض میکنه که ببینتت. رفیق دلنگرانت میشه و گاهی به دلش بد میاد. رفیق ازت ناراحت میشه، ازت توقع داره و خیلی زود رنج میشه.

آتقی اعتقاد راسخ داره آدمها اول آشنا میشن باهم و اگه دلیلی پیدا کردند دوست میشن و اگه حسی پبدا کردن رفیق میشن. اون میگفت آشنا دوست میشه و دوست رفیق ولی رفیق یا میشه دشمن یا میشه غریبه و دیگه دوست نمیشه! همونطور که دوست آشنا نمیشه. اگه دوستی از دوستی خسته بشه غریبه میشه و وقتی تو خیابون میبینه تو رو خودش و به کوچه علی چپ میزنه و تو هم خودت و به کوچه حماقت میزنی و هر دو خوشحال میشید که مجبور نشدید بگید سلام.

آتقی میگفت آشنا خیلی داشتن خوبه، دوست خیلی داشتن انرژی میگیره و جون میخواد و رفیق خیلی داشتن ممکن نیست. میگفت آشنای زیاد به درد میخوره هم برای دنیا خوبه هم برای رودل و سردی! میگفت دوست که زیاد شد دوستی سرسری میشه و سطحی و لاجرم دوستی هایی که دورتر هستند کم رنگ و کم رنگتر میشن. اما رفیق زیاد داشته باشی مشخص هست دچار توهم شدی و باید خودت و به تیمارستان معرفی کنی.

آتقی اعتقاد داشت من رفیق‌اش بودم ولی اون دوست من بود و میگفت این هم از عجایب روابط آدمهاست که ممکنه کسی آشنای کسی باشه و لی اون طرف دوست این باشه و یا حتی رفیقش!

آتقی دوست خوبی بود که آشنا زیاد نداشت و رفیقش دیوانه وار دوستش داشت.

الاغ

در انتخاب دوست اشتباه کرده بود

چو خویشی به هر غریبه نگاه کرده بود

بی چشم داشت کرده بود وز جان و دل

عمری پی سراب محبت تباه کرده بود

کرد آنچه بود در توان از بهر دوست

با آشنا کرده‌ و با بی پناه کرده بود

در وقت سختی و در روز احتیاج

از هر لحاظی و از هر جناح کرده بود

لیکن به روز نیازش به یار و دوست

روشن شدش که بلی افتضاح کرده بود

پرسان شدی ز خدا جرمش چه بوده است

حیران شدی که کدامین گناه کرده بود

لاکن نبود کس که بگوید به آن الاغ

در انتخاب دوست اشتباه کرده بود

پاورخی: در این سروده تخلص الاغ را در جای دیوانه استفاده نموده ام

دیار اعتماد

در چشمان نگرانت
از آینده‌ایی مبهم
هراسی معصوم میبینم
و در قلب من
آتشی افروخته میشود
تا بسوزاند تمامی آنچه
تردید اندوخته بود

من میسوزم از درون و غم
فشرده میشود در قلب من
تا اشک قطره قطره جاری شده
خاموش کند این شعله درون را شاید

ای کاش میتوانستم اما
اندکی آرامش
به چشمان نگران تو
از راه دور هدیه کنم

ای تمامی آنچه خواهد بود
دستان لرزانت را
به دستان من بسپار
و راهی دیار اعتماد شو

آینه

خود را میجویم

و تو را میابم

تو را میابم

و خود را فراموش میکنم

خود را فراموش میکنم

و تو را از دست میدهم

تو‌را از دست میدهم

و خود را میجویم

خود را میجویم

و تو را میابم

ای لحظه شیرین یکی شدن

چه فرخنده آمدی در غروب انتظارم

مسیر آشنایی – بخش آخر

آتقی لبخند تلخی به چهره خسته اش دعوت کرد و گفت:

چرا اینجا؟ چون دیدن این جنگل سبز ‌و این عظمت شگفت باعث میشه از اینکه اشتباه کردم حس بد بودن بهم دست نده و در عوض متوجه این باشم که همونطور که تک تک این درخت‌ها که در مسیر دیده بودم ممکن هست بی نقص و کامل نباشند، همون طور که بعضی از اینها کج و کم برگ و پر از شاخه های شکسته بودند، همونطور که میون این درخت‌ها پر هست از پشه و مگس، همونطور که بعضی از این درخت‌ها زیادی بلند و بعضی زیادی کوتاه هستند، اما مجموعه اونها زیبا و شگفت انگیز و دوست داشتنی بودند.

چرا اشتباهات؟ چون ما وقت برای قافلگیر کردن همدیگه و رو کردن یکی دیگه از خوبی‌ها و ارزش‌های نهفته و هفته‌امون همیشه داریم و هیچ وقت کسی به ما اعتراض نمیکنه که فلانی زمانیکه داشتی سر من و شیره میمالیدی نگفتی خط خوبی هم داری! یا صدای آوازت روح نواز هست! ولی همیشه میپرسیم تو که این بودی و اون چرا روز اول به من نگفتی؟ حتی اگر این سوال و با صدای بلند نپرسیم ته دل دردی کوچک و مزمن رشد میکنه که حس گول خوردن و بازی دادن شدن بهمون میده و من قصد نداشتم اینکار و با آشنای دور بکنم.

چرا از احساس درونم نگفتم؟ مثل اینکه گوش نمیکردی! تمام چیزی که براش گفته بودم حاصل احساس تعلقی بود که تا به اون روز در من رشد کرده بود.

آتقی مکثی کرد و فکر کنم فرصتی به من داد تا سعی کنم و این معمای ساده رو برای خودم حل کنم.

واقعیت این بود که این مسیر پارک جنگلی و این صخره انگار که صندوقچه خاطرات روزهای نه چندان خوش آتقی باشند. آتقی آدم پیچیده ای نبود ولی کارهای پیچیده زیاد می‌کرد. یکی از این کارهای پیچیده که من در چندین مورد شاهد اون بودم این بود که آتقی برای بعضی احساسات و شرایط روحی خاص‌اش محل و نقاط ثابتی داشت که همیشه در اون محل اون شرایط خاص رو رتق و فتق میکرد.

مثلا هر وقت آتقی میگفت بیا بریم رستوران گل مریم من میدونستم میخواد شعر تازه‌ای که گفته رو برام بخونه و تحلیل کنه یا وقتی میرفتیم کنار آب پایین شهر برای قدم زدن میخواست فقط ساکت باشه و من باید تمام مدت صحبت میکردم. این پارک جنگلی برای آتقی جنبه نقطه خالی شدن رو داشت و این صخره جایی بود که آتقی درباره شکستها و اشتباهاتش صحبت میکرد.

آتقی ادامه داد:

وقتی براش داستان اشتباهات و خطاهای محاسباتی و احساسی‌ام را شرح دادم بهش گفتم امیدوارم که هیچوقت مجبور نباشم تا به این صخره پناه بیارم و برای این جنگل یا برای کس دیگه درباره تو صحبت کنم.

از آتقی پرسیدم

آشنای دور در جواب چی گفت؟

آتقی در حالیکه از جا بلند شده بود و براه بازگشت خیره نگاه میکرد گفت:

گفت اگر منظورت اینه که داری قول میدی هیچ وقت اشتباه نمیکنی و دل من و نمیشکنی که داری دروغ میگی. این امکان نداره و مهمتر از اون من توقع ندارم تو هرگز اشتباه نکنی و از اون هم مهمتر اینکه تو نباید از من توقع داشته باشی من اشتباه نکنم و دلت و هرگز به درد نیارم!

اگر منظورت اینه که بگی اگر مرتکب اشتباهی شدی میای و اینجا برای جنگل اعتراف میکنی و یا به کسی دیگه که اینجا آوردیش،‌ درست مثل من که امروز شاهد اعتراف تو به اشتباهاتت درباره کسان دیگه بودم، به اون فرد میگی که درباره من مرتکب چه خطایی شدی که از همین الان بگم غلط بیجا میکنی به جای اینکه به من توضیح بدی اشتباه کردی و از من طلب بخشش بکنی با کس دیگه اونها رو مطرح کنی!

آتقی ادامه داد:

آشنای دور نگاه مصمم و مردد‌اش رو روی من انداخت و گفت «خامی آتقی، مونده تا پخته بشی!»

مسیر آشنایی – بخش دوم

من برای اینکه خوشمزگی کرده باشم جواب دادم:

مگه جاده صاف قحطی هست؟ خوب تو یک مسیر صاف!

آتقی که از لحنش معلوم بود از قبل میدونست جواب من به سوالش چی هست یک لحظه ایستاد و نگاه عاقل درد سفیهی به من انداخت و گفت:

خوب برادر اسدالله آینشنن! اگه تو سرازیری ۱۲ ثانیه رکورد بزنی ثابت نمیکنه تو مسیر صاف ۱۵ ثانیه برات مشکلی نخواهد بود و اگر در مسیر صاف یک بار ۱۲ ثانیه رکورد بزنی باید چندین بار امتحان کنی تا مطمئن بشی ولی اگر تو سربالایی بتونی مسیر و ۱۲ ثانیه‌ای بری تقریبا میتونی مطمئن باشی در مسیر صاف مشکلی نخواهی داشت!

آتقی به راه افتاد ‌و ادامه داد:

احساس و باید وقتی به معشوق نشون داد که گرما توان نفس کشیدن و از جفت تون گرفته و بعد باید دید آیا کسی که داری روش برای یک راه خیلی طولانی پر از فراز و نشیب و سرما و گرما و پشه و حشرات موذی حساب باز میکنی برای تو قدم برمیداره یا داره راهی که همه دوستاش و تمام فیلمهای رمانتیک هالیوود و داستان‌های روزنامه ها و مجلات بهش نشون دادن و کورکورانه دنبال میکنه.

آتقی مثل همیشه دلیلی برای انتخابش داشت و باز مثل همیشه من این دلیل و نمیفهمیدم و این برام عجیب نبود. مهم این بود که اون میتونست دلیلش و توضیح بده نه اینکه من بتونم اون دلیل و بفهمم.

پرسیدم:

وقتی اینجا رسیدید اعتراض نکرد که مثلا من که به تو گفته بودم که از این جور جاها خوشم نمیاد یا من نگران حشرات هستم و بخواد که برگرده؟

آتقی که انگار چیزی یادش اومده باشه در حالیکه اشک در چشمان قهوه‌ای و براق‌اش جمع شده بود گفت:

آشنای دور اینطوری نبود، از دور خیلی لجباز و شاید حتی خودخواه به نظر می آمد ولی در واقع انسانی خالی از هر گونه علاقه نفس بود.

آتقی ادامه داد:

تفاوتی بزرگ وجود داره بین آدم خود محور و خودخواه و آدمی که راه‌‌اش رو انتخاب کرده و میدونه چی می‌خواد و کجا می‌خواد بره.

آشنای دور از دسته دوم بود. میدونست چی می‌خواد چون خودش و می شناخت. ولی این باعث نمیشد وقتی چیزی بر وفق مرادش نباشه شروع کنه به بد اخلاقی و بی حرمتی.

آتقی مکثی کرد و پرسید:

میدونی دلیلش چیه؟

گفتم:

نه آتقی نمی‌دونم. دلیلش چیه؟

آتقی به راه افتاد و گفت:

چون دعوای اول به از صلح آخر. چون باید اعتماد داشت. چون وقتی دستت و تو دست کسی گذاشتی باید قبول کنی هر از چند گاهی اوضاع صد در صد بر وفق مرادت نخواهد بود و تا زمانیکه برآیند سختیها و آرامش به سمت خوشبختی اشاره میکنه باید راه و ادامه داد و روزی که دیدی قلبت بهت میگه ادامه مسیر از مقصد دورترت میکنه باید دست طرف و ببوسی و بهش بگی رفیق عزیز مسیر ما از اینجا از همه جدا میشه!

جواب سوالم و میدونستم ولی دوست داشتم از زبون خودش بشنوم این بود که پرسیدم:

یعنی وقتی اختلاف نظر پیش بیاد راهی برای بازگشت به خوشبختی نیست؟

آتقی با تحکم و بدون اثری از شک جواب داد:

به قلبت اعتماد کن، اگر میخوای تصمیم‌های دل و زیر سوال ببری و بهشون شک کنی و تحلیل کنی «رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن»

داشتیم از مسیر اصلی گفتگو دور می شدیم این بود که ادامه دادم:

خوب بعد چی شد؟

آتقی ادامه داد:

به راه که افتادیم انگار وارد دنیای جدیدی شده بودیم. من احساس سبکی میکردم و کاملا محسوس بود آشنای دور هم مملو از انرژی بود.

من بهش توضیح دادم که این مسیر و خیلی دوست دارم و بارها تنها از ابتدا تا انتهای مسیر و گز کردم. ولی دلیل اصلی که اینجا اومده بودیم سکوت و زیبایی شگفت انگیز اون نبود.

و او پرسید پس دلیلش چی هست

من هم با بیصبری پرسیدم دلیلش چی بود؟

آتقی جواب داد:

بهش گفتم  درست در انتهای حلقه مسیر وقتی به سمت برگشت حرکت می‌کنیم یک صخره یک تکه خیلی بلند هست که اگر زحمت بالا رفتن از اون رو به خودت بدی چیز شگفت انگیزی خودنمایی میکنه که من قصد داشتم بهش نشون بدم.

از آتقی پرسیدم:

امروز چطور؟ امروز هم به همون صخره سر میزنیم؟

و آتقی با هیجان پاسخ داد

البته!

وقتی به بالای تخته سنگ رسیدیم با صحنه‌ای مواجه شدم که تا به حال در این کشور ندیده بودم. انگار برای پرواز بر فراز ابرها رفته باشی. تمام جنگل زیر پای آدم دیده می‌شد. برای لحظاتی محو تماشای زیبایی و عظمت این جنگل پهناور شدم و غرق تعجب بودم چطور تا به اون روز این محل دنج و زیبا رو کشف نکرده بودم.

آتقی گفت:

اینجا نشستیم و داستان و حکایت بودن و برای آشنای دور تعریف کردم. هر چی بیشتر میگفتم احساس میکردم او در آن واحد هم خام‌تر و هم پخته تر می‌شد.

براش از خطاهای جوونی گفتم و براش از اشتباهات زندگی گفتم. بیشتر از هر چیزی روی تصمیم‌های اشتباه زندگی تاکید داشتم اون روز و بعد از اینکه من احساس کردم آماده شنیدن بود گفتم:

میدونی تنها چیزی که بعد از اینهمه فراز و نشیب و بالا و پایین برای من باقی مونده و تنها نکته مهمی که الان برام ارزش حیاتی داره اینه که درباره تو هیچ وقت روی این صخره خاطره‌ای برای تعریف کردن نداشته باشم.

مستاصل شده بودم و واقعا نمی فهمیدم داره سعی میکنه چه نکته‌ای رو برای من باز کنه  این بود که ازش پرسیدم:

آتقی چرا اینجا؟ چرا اشتباهات و چرا این همه تاکید روی خطاها و مهمتر از همه برای چی حالا که این فرصت برات پیش اومده بود که بهش بگی احساس درونت رو بجای این کار تصمیم گرفتی انگار رفتی برای اعتراف به کلیسا؟

آتقی لبخند تلخی به چهره خسته اش دعوت کرد و گفت:

چرا اینجا؟ چون دیدن این جنگل سبز ‌و این عظمت شگفت باعث میشه از اینکه اشتباه کردم حس بد بودن بهم دست نده و در عوض متوجه این باشم که همونطور که تک تک این درخت‌ها که در مسیر دیده بودم ممکن هست بی نقص و کامل نباشند، همون طور که بعضی از اینها کج و کم برگ و پر از شاخه های شکسته بودند، همونطور که میون این درخت‌ها پر هست از پشه و مگس، همونطور که بعضی از این درخت‌ها زیادی بلند و بعضی زیادی کوتاه هستند، اما مجموعه اونها زیبا و شگفت انگیز و دوست داشتنی بودند.

چرا اشتباهات؟ چون ما وقت برای قافلگیر کردن همدیگه و رو کردن یکی دیگه از خوبی‌ها و ارزش‌های نهفته و هفته‌امون همیشه داریم و هیچ وقت کسی به ما اعتراض نمیکنه که فلانی زمانیکه داشتی سر من و شیره میمالیدی نگفتی خط خوبی هم داری! یا صدای آوازت روح نواز هست! ولی همیشه میپرسیم تو که این بودی و اون چرا روز اول به من نگفتی؟ حتی اگر این سوال و با صدای بلند نپرسیم ته دل دردی کوچک و مزمن رشد میکنه که حس گول خوردن و بازی دادن شدن بهمون میده و من قصد نداشتم اینکار و با آشنای دور بکنم.