بهار

بهار آید دل غمدیده گردد شاد

و در باغ پر از خار و خس و خاشاک 

بروید سبزه باز و گل شکوفا گردد و ابر پر از باران رساند باد

من و تو دست در دست

شقایق عاشقی از سرگرفته

سرخ در بر کرده

و بلبل دور گل گردان، بخواند مست

تو آرامش به صورت کرده‌ای‌ مهمان

و من سرشار احساس حضور بودن خوبت

به امید شکار بوسه‌‌ها

شوم خیره چو مجنونیبه چشمانت که سوسو میزند لرزان

دل خراب

صبح طلوع خورشید عشق بود و من
آتش به جان فتاده بدم، پر ز التهاب

در دیده مهر بود و امید بود و شوق وصل
بی وحشتی ز داغی محتوم  آفتاب

من مست و  راهی رویای شهر مهر
گرم از خیال وی و رام از خم شراب

غافل ز آنچه فلک داشتی در خفا
کردی مهندسی و میدیدمی‌ به خواب

وصل و رسیدن و گل بوسه از لبش
تنها خیالی و رویایی و یکی سراب

دیوانه در خیال عاشق زار میشود
یاری نبود که صفا آورد دل خراب

باشگاه

آتقی هر روز میره باشگاه و به شدت نگران از دست دادن عضلات و قدرت و سرعت عکس‌العملش هست. 

آتقی حداقل روزی چهار ساعت صرف این میکنه که تو شکل بمونه و بتونه سلامت و شادابی خودش و حفظ کنه. 

البته باشگاه رفتن آتقی هم مثل باقی کارهاش به آدم‌های عادی نرفته و تعریف ‌آتقی از باشگاه و تمرین و سلامتی با تعریف بیشتر ما مردم عادی فرق داره. برای من که آتقی رو سال‌های سال هست که میشناسم و بالا و پایین و خوب و بد و گرم و سرد آتقی رو دیدم اصلا عجیب نیست ولی کسانی که تازه با من آشنا میشن وقتی آتقی رو میبینند یک کم تعجب می‌کنند ‌و زیر لب گاهی میگن «جل‌الخالق» و وقتی با من و آتقی نزدیک تر میشن میگن «خر که شاخ و دم نداره!» و آتقی که انگار منتظر بوده این جمله رو بشنوه تو چشمهاش برقی ظاهر میشه و با لبخند میگه:

معلومه! خری که خراط نباشه قاطره!

بار اول که با آتقی در این باره صحبت کردم من هم گیج شده بودم ولی حالا راستش رو بخواهید حرف های آتقی زیاد هم دیوانگی و خزعبلات به نظر نمیان. 

آتقی میگه ما کلی برای سلامت بدن و ماهیچه‌ها ‌و شکم و مو و باقی مشخصات ظاهری و فیزیکیمون وقت میگذاریم و پول خرج میکنیم ولی همیشه یادمون میره احساسات و روحیات ما هم احتیاج به ورزش و تمرین و و ممارست دارن. 

آتقی میگه دوست داشتن، مهربون بودن، نوازش کردن، گوش دادن، شنیدن، نگاه مهربون داشتن، خندیدن و لبخند زدن، لمس کردن جوری که قند تو دل رفیقمون آب بشه، سرزده خونه کسی رفتن، هدیه مناسب خریدن، شعر گفتن، شعر خوندن، گریه کردن، غمگین شدن، حس داشتن و از همه اینها مهمتر عاشق شدن و عاشق موندن همه و همه تمرین لازم دارند و ممارست. 

روزی چهار ساعت وقت گذاشتن برای اینکه دو تا شعر بخونی، چهار خط بنویسی، دوستی رو که دلش گرفته ببینی و به حرفهاش گوش بدی، تلفن بزنی به کسی و براش قصه بخونی و تو عکسهای قدیمی دنبال خاطره بگردی بهترین استفاده از زمان و مهم‌ترین بخش برنامه روزانه آدم‌ها باید باشه. 

ماهیچه‌های احساسات آدم مثل عضلات دست و پا اگر ازشون استفاده دایم نشه آب میشن و از بین می‌رن و دفعه بعد که خواستی به کار بگیریشون یک دفعه دیدی کش اومدن و پاره شدن و به ‌خونریزی افتادند و از همه مهمتر اینکه ممکنه برای همیشه از دستشون بدی. 

آتقی میگفت اگر زندکی بدون توانایی راه رفتن سخت و عذاب آور هست زندکی بدون توانایی گریه کردن خود جهنم هست و بس. 

آتقی وقتی تمرین احساسات می‌کرد اشک میریخت و اعتقاد داشت گریهٔ بعد از گوش دادن به مسافر کوچولو برای بار هزارم درست مثل عرق کردن هر روز وقتی روی تردمیل یک ساعت دویدی میمونه و اصلا غیر عادی نیست. 

آتقی برای اینکه بتونه همیشه تو شکل بمونه و بتونه احساس داشته باشه ‌و عاشق بمونه ساعتها هر روز تمرین مهربونی میکنه و براش مهم نیست که اینهمه وقت ممکن هست باعث بشه وقتی برای «موفق بودن» براش باقی نگذاره. تعریف ها و معیار های آتقی با تعاریف و معیارهای خیلی از آدم‌های دیگه که من میشناسم فرق میکنن و همین باعث میشه آتقی رو نشه به این سادگی فهمید ‌و درک کرد. 

آتقی به من میگه ماهیچه‌های خوبی دارم ولی تنبلی کردم و با این تنبلی سال‌های گذشته وضعیت خوبی ندارم الان. اون اعتقاد داره هنوز خیلی دیر نشده ولی باید از هر لحظه و فرصت استفاده کنم تا شاید بتونم جبران فرصتهای از دست داده رو بکنم. 

برای من حرف آتقی همیشه حجت بوده و هست اینه که اگر دیدید دارم تو باشگاه ماهیچه‌های احساساتم و نرمش میدم زیاد تعجب نکنید و همیشه یادتون باشه شما هم میتونید در یک لحظه دیوانگی به اصل خودتون برگردید. 

تباهی

دلم اینقدر براش تنگ میشه گاهی
که روح از تن به قصدش میشه راهی

خیال دیدن و فکر وصالش
تو جون می‌پیچه خواهی یا نخواهی

همه میدن ز یادش پند پرهیز
ز سر بیرون شود افکار واهی 

چرا عاقل کند کاری که آخر
پشیمانی بود یا اشک و آهی

دلم اما نداره قصد توبه
به بحر عاشقی بودی چو ماهی

برای یار دل سنگ‌ام پیامیست
نویسید و بگوییدش شفاهی

من دیوانهٔ بی دل ز هجرش
اسیر و خسته در مرز تباهی 

غم‌نامه

دلم شعری میخواد که گریه توشه
دلم قلبی میخواد کز غم بجوشه

دلم انقدر گرفته از زمونه
که گویی خاک سرد تیره روشه

نفس بالا میاد و میزنه قلب
ولی نور امید در دل خموشه

به هر میخانه رفتم لیک افسوس
نبودی ساغری کو می فروشه

چو دیوانه ز وصلش گشت محروم
چه غم گر زهر تنهایی بنوشه