بهار

بهار آید دل غمدیده گردد شاد

و در باغ پر از خار و خس و خاشاک 

بروید سبزه باز و گل شکوفا گردد و ابر پر از باران رساند باد

من و تو دست در دست

شقایق عاشقی از سرگرفته

سرخ در بر کرده

و بلبل دور گل گردان، بخواند مست

تو آرامش به صورت کرده‌ای‌ مهمان

و من سرشار احساس حضور بودن خوبت

به امید شکار بوسه‌‌ها

شوم خیره چو مجنونیبه چشمانت که سوسو میزند لرزان

دل خراب

صبح طلوع خورشید عشق بود و من
آتش به جان فتاده بدم، پر ز التهاب

در دیده مهر بود و امید بود و شوق وصل
بی وحشتی ز داغی محتوم  آفتاب

من مست و  راهی رویای شهر مهر
گرم از خیال وی و رام از خم شراب

غافل ز آنچه فلک داشتی در خفا
کردی مهندسی و میدیدمی‌ به خواب

وصل و رسیدن و گل بوسه از لبش
تنها خیالی و رویایی و یکی سراب

دیوانه در خیال عاشق زار میشود
یاری نبود که صفا آورد دل خراب

تباهی

دلم اینقدر براش تنگ میشه گاهی
که روح از تن به قصدش میشه راهی

خیال دیدن و فکر وصالش
تو جون می‌پیچه خواهی یا نخواهی

همه میدن ز یادش پند پرهیز
ز سر بیرون شود افکار واهی 

چرا عاقل کند کاری که آخر
پشیمانی بود یا اشک و آهی

دلم اما نداره قصد توبه
به بحر عاشقی بودی چو ماهی

برای یار دل سنگ‌ام پیامیست
نویسید و بگوییدش شفاهی

من دیوانهٔ بی دل ز هجرش
اسیر و خسته در مرز تباهی 

غم‌نامه

دلم شعری میخواد که گریه توشه
دلم قلبی میخواد کز غم بجوشه

دلم انقدر گرفته از زمونه
که گویی خاک سرد تیره روشه

نفس بالا میاد و میزنه قلب
ولی نور امید در دل خموشه

به هر میخانه رفتم لیک افسوس
نبودی ساغری کو می فروشه

چو دیوانه ز وصلش گشت محروم
چه غم گر زهر تنهایی بنوشه

چهار فصل / من و تو

فصل اول

من بودم و جمعی و تو در بین همه
تاری که به زلفی که پر از پیچ و خمه
بودی و هویدا رخ تو بود ولی
در دل نبدی که محرم بیش و کمه

فصل دوم

من بودم و جمعی و تو را دیدم ‌من
وز بخت بلند حال تو  پرسیدم من
گفتی که مشو اسیر من می سوزی
عشقت بگزیدم و نترسیدم من

فصل سوم

من بودم و جمعی و، تو یکتا بودی
در قلب من خسته، تو تنها بودی 
من جز تو ندیدم و شدم مست لبت
یادت پس از آن ، خیال شبها بودی

فصل چهارم

من هستم و تو هستی و دیگر همه هیچ
هم ساقی و هم شاهد و ساغر همه هیچ
مجنون تو گشتم و شدی عالم من
دین و دل و عقل و هوش و باور همه هیچ

سوختن

تو که میرفتی از پیشم چرا پس

خیالت را نبردی تا نسوزم؟

نگفتی دل خراب چشم مستت

شود تا چشم بر چشمت بدوزم؟ 

لب شیرین تو یک دم چشیدم

ز تلخ هجر تو شد تیره روزم

من ساده به مهرت گشته مجنون

به سحرت کرده‌ای پر درد و سوزم

دل دیوانه این خود کرده‌ات را

نبد چاره بسوزا تا بسوزم


الاغ

در انتخاب دوست اشتباه کرده بود

چو خویشی به هر غریبه نگاه کرده بود

بی چشم داشت کرده بود وز جان و دل

عمری پی سراب محبت تباه کرده بود

کرد آنچه بود در توان از بهر دوست

با آشنا کرده‌ و با بی پناه کرده بود

در وقت سختی و در روز احتیاج

از هر لحاظی و از هر جناح کرده بود

لیکن به روز نیازش به یار و دوست

روشن شدش که بلی افتضاح کرده بود

پرسان شدی ز خدا جرمش چه بوده است

حیران شدی که کدامین گناه کرده بود

لاکن نبود کس که بگوید به آن الاغ

در انتخاب دوست اشتباه کرده بود

پاورخی: در این سروده تخلص الاغ را در جای دیوانه استفاده نموده ام

دیار اعتماد

در چشمان نگرانت
از آینده‌ایی مبهم
هراسی معصوم میبینم
و در قلب من
آتشی افروخته میشود
تا بسوزاند تمامی آنچه
تردید اندوخته بود

من میسوزم از درون و غم
فشرده میشود در قلب من
تا اشک قطره قطره جاری شده
خاموش کند این شعله درون را شاید

ای کاش میتوانستم اما
اندکی آرامش
به چشمان نگران تو
از راه دور هدیه کنم

ای تمامی آنچه خواهد بود
دستان لرزانت را
به دستان من بسپار
و راهی دیار اعتماد شو